10 درسی که در طول 10 سال فریلنسری یاد گرفتم

  1. خانه
  2. وبلاگ
  3. جزئیات نویسنده
۱۰ درس از ۱۰ سال فریلنسری

این پست ترجمه‌ای از مقاله یکی از اعضای پلتفرم فریلنسری اتحاد فریلنسرهاست. (خانم لوری برمانگر)

امروز می خواهم درس ‌هایی که در طول ۱۰ سال زندگی فریلنسری خود کسب کرده‌ام را با شما به اشتراک بگذارم.

امیدوارم این تجربیات، مشوقی باشد برای آن‌هایی که به تازگی پا به این عرضه گذاشته‌اند، آن هایی که کسب و کار خودشان را راه انداخته و کسانی که به اندازه ای در این حوزه فعالیت داشته اند که با مشکلات و چالش های آن آشنایی کامل داشته باشند.

۱٫ مجبور شدم منظم باشم:

رئیس خود بودن، اصلا کار راحتی نیست. این کار نیازمند میزان بالایی از تعهد کاری و دیسیپلین است. تصور کنید که دیگر کسی وجود ندارد تا به شما در مورد کارها و وظایفتان گوشزد کند و مطمئن شود که هر روز به محل کار می آیید.

داشتن نظم و دیسیپلین برای من کاری غریزی و آسان بود. چرا که توسط افسر سابق نیروی دریایی بزرگ شده بودم و به عبارتی این ویژگی در من نهادینه شده بود.

البته این جمله به این معنا نیست که شما نمی توانید نظم و تعهد را در بزرگسالی یاد بگیرید. اما اگر قبل از شروع فریلنسری در زمینه های دیگر مانند ورزش و یا به طور کلی تعهد به هر چیزی، دیسیپلین داشتن را به حد اعلای خود رسانده باشید؛ انجام دادن کارها برایتان آسانتر خواهد بود.

۲٫ باید از علاقه قدیمی خودم به یادگیری استفاده می کردم:

من همیشه عاشق یادگیری چیزهای جدید بودم. در طول این سال های فریلنسری، من به عرفان یادگیری مداوم رسیدم! داشتن تنها یک مهارت، برای شروع یک کسب و کار کافی نیست.

لازمه این کار این است که شما باید یا هوش راه اندازی کسب و کار خودتان را داشته باشید و یا به اندازه کافی منظم و متعهد باشید (درس اول) که بتوانید در حال مدیریت کارها، این ویژگی ها را یاد بگیرید.

۳٫ یاد گرفتم که تقریبا هر روز، تصمیمات خودم را زیر سوال ببرم:

من همچنین یاد گرفتم که هیچ اشکالی ندارد اگر در مواقع سخت، کاری را رها کنم. اما وقتی شروع به کار با روشی کردم که نزدیک تر به خود واقعی و هدف من در زندگی بود، رفته رفته آن تردیدها کمرنگ و ناپدید شدند.

من با ناخوشایندی فرآیند کارهایی که یک خطی و سرراست نیستند، کنار آمدم.

داریوش فورکس، کارآفرین، میگوید: ” اگر هیچ وقت کاری را رها نکرده‌اید، یعنی زندگی شما خیلی ساده است و لازم است حرکتی جدی انجام دهید.”

۴٫ فهمیدم که می توانم کارهای آدم بزرگ ها را انجام دهم:

معلوم شد کارهایی که در ظاهر ترسناک به نظر می‌رسند (مثل گرفتن جواز کسب و کار، پرداخت حق بیمه، نظارت بر دخل و خرج، اجاره و ..)، در واقع اصلا ترسناک نیستند. کارهایی نه چندان سرگرم کننده از این قبیل از آن چیزی که فکر می کنیم خیلی ساده‌تر است.

۵٫ ارزش خودم را درک کردم:

سخت‌ترین کار برای من، تعیین میزان ارزش کارهایم بود. در ابتدای کار، اینکه بدانم چقدر باید دستمزد تعیین کنم، خیلی سخت بود. حتی وقت‌هایی که می دانستم چه مبلغی باید مشخص کنم، نمی دانستم چه سبک قیمت گذاری برای من مناسب است. نرخ ساعتی؟ روزانه؟ پکیج؟ قیمت ثابت؟

مانند اکثر تازه کارها، در آغاز شروع فریلنسینگ، همیشه ارزش خود را دست کم می گرفتم. تجربیات و مهارت‌هایم را بی‌ارزش جلوه می‌دادم. اما با گذشت زمان و کار کردن با مشتریان بیشتر و گرفتن فیدبک‌های مثبت، ارزش کار خود را شناختم.

قاعدتا فهم میزان دستمزد رقبا برای کار مشابه شما، کمک کننده است. اما چیزی که به من کمک کرد این بود که از مشتریان فعلی و قدیمی خود بپرسم که آیا حاضرند مبلغ بیشتری برای پروژه‌ای که قبلا با هم داشتیم، پرداخت کنند؟‎

در کمال تعجب، اکثر آن‌ها پاسخ دادند بله! حتی به صراحت گفتند که دستمزدی که تعیین کرده بودم بسیار پایین بوده است.

اکنون دیگر اکثر مردم (مشتریان بالقوه و فعلی) می‌گویند که قیمت من منطقی و منصفانه است. با آزمون و خطا به ساختار قیمت گذاری متناسب با ارزش کار خود رسیدم.

۶٫ یاد گرفتم که چه زمانی نه بگویم:

این مورد شامل رفتار انتخابی، رد کردن مشتریان احتمالی، هدر ندادن وقت برای مخاطبین احتمالی که فقط می‌خواهند راجع به خود صحبت کنند، اما حاضر به گوش دادن به شما و برقراری ارتباطی که به سود دو طرف باشد نیستند و قطع ارتباط حرفه‌ای با افراد غیرقابل اعتماد و غیره می‌شود.

این کار هنگام شروع سخت است. مخصوصا وقتی مجبور به رد کردن پول می‌شوید. اما شاید باورتان نشود که هر دفعه به غریزه خود اعتماد کردم و پیشنهاداتی که مناسب کسب و کار من نبوده‌اند را رد کردم، عمیقا خوشحال شدم و هر بار که حسم را نادیده گرفتم، پشیمان شدم.

۷٫ یاد گرفتم خود را با دیگران مقایسه نکنم:

یکی از دوستان عزیز بنده یک بار جمله‌ای به من گفت که برای همیشه در ذهنم ماند. او گفت: “مقایسه کردن خودت با دیگران، یا شما را کوچک می‌کند و یا از خودراضی و هیچ کدامیک از این دو خوب نیست.”

من فهمیدم به دلیل روش منحصر به فردی که برای انجام دادن کارها دارم، قیاس خودم با رقبا، کاری بیهوده است. چرا که مثل مقایسه سیب با پرتقال است!

همین مسئله در مورد شما نیز صادق است. زیرا شما نیز روش منحصر به فرد خود را برای ارائه خدمات یا کالای خود دارید که هیچ کس دیگری قادر به تکرار آن نیست!

به جای مقایسه، روی آنچه که شما و برند تجاری تان را متمایز می سازد تمرکز کنید. این همان چیزی است که به نقطه فروش شما تبدیل می شود!

۸٫ یاد گرفتم (و هنوز هم یاد می گیرم) چه موقعی باید دنده ها را عوض کنم:

هنگامی که رانندگی را یاد می‌گیرید، کم کم می فهمید که چه زمانی باید دنده را عوض کنید. اما این بدین معنی نیست که شما در بعضی مواقع دنده را ناگهان عوض نمی‌کنید.

راه‌اندازی یک کسب و کار و فریلنسینگ نیز دقیقا همین است. شما کم کم دست تان می‌آید که قبل از ریشه کندن موارد، در چه زمانی باید به آنها زمانی برای رشد بدهید.

وقتی می‌بینید چیزی درست پیش نمی‌رود، در چه زمانی آن را کاملا کنار بگذارید. و هنگامی که در حال انجام چندین کار همزمان هستید و بیشتر از توان خود تلاش می کنید، چه زمانی باید به خود آسان بگیرید؟

رسیدن به این درجه از خودآگاهی، همان مرز بین موفقیت و شکست است.

۹٫ ریسک واقعی را درک کردم:

اوایل کار تصور می کردم تنها ریسکی که دارم می کنم، ترک کار تمام وقت و مزایای آن است. اما اشتباه فکر می کردم.

من کاری بسیار باپرستیژ در دانشگاه را ترک کرده بودم. جایی که استخدام نیرو یکباره متوقف می شد و اخراج‌های پیاپی اتفاق می‌افتاد. پس الان من بیشتر از همیشه امنیت کاری دارم.

توانستم مهارت‌های لازم برای ارتقای کار خود را یاد بگیرم و مشتریان ثابت خود را پیدا کنم. با این کار در زمان‌هایی که به لحاظ مالی‌ اوضاع برایم ناپایدار بود نیز مشتریان خود را داشتم. دیگر حد و حدودی برای کسب درآمد نداشتم.

تنها ریسکی که تجربه کردم، این هست که دیگر میل و انگیزه‌ای بi کار کردk برای دیگری ندارم. بیایید واقع بین باشیم. بعد از تمام این مدت که تنها کار کرده‌ام، برای دیگران کار کردن از توان من خارج شده! اما اگر هر دلیلی مجبور به این کار شدم، قطعا خیلی انتخابی و دقیق عمل خواهم کرد.

۱۰٫ یاد گرفتم که ترس اجتناب ناپذیر است:

اگر واقعا می‌خواهید که روی کسب و کار خود سرمایه گزاری کنید، ترس نباید مانع شما شود.
تحقیق کنید، پرس و جو کنید. آماده شوید (اما تا زمانی که کاملا آماده شدید، صبر نکنید. چون این اتفاق هیچ‌گاه نخواهد افتاد!) و سپس با ترس خود مقابله کنید. موفق باشید!

 

 

 

نازنین رضایی

نویسنده از: ۱۳۹۸-۱۰-۲۳

دیدگاه خود را بنویسید